![]() |
![]() |
|
|
تیغ ،به تیزی تیغ فکر می کنم و شره کردن خون روی کف دست و انگشتام ،کف پامو که رو پدال گاز فشارمیدم به لبه برنده ای تا عمق استخونم کشیده میشه و می تونم گرمای حیاتمو حس کنم که تا زانوهام بالا میاد و کم مونده به شیشه های ماشین برسه ، مامانم داره درباره رفتن و نموندنم حرف میزنه و خواهرم روی صندلی پشتی تند تند تایید می کنه ،تیغ ،تیغ زیر رومیزی ، دستمو که می برم زیرش چیزی نیست تا از پوشش نازکش خارجش کنم و بکشمش رو سفیدی تپنده ء حماقتم ،صدایی که برای اولین بار انقدر دورو ناآشناست ؛ این کلماتو تو سلولهام ،(نه سلولهای مغزی ،تمام سلولهای بدنم ) تزریق کرده و من دارم به تک تک اون کلمات فکر میکنم ،ساعتهاست دارم فکر می کنم و الان موقع رانندگی درمسیری که به بستنی لادن می رسه به اوج درک عمق این جملات و واپس زدگی درونیم رسیدم . هرچی مامان میگه به جاش همون جمله جایگزین میشه ،همون جمله کذایی و عمق بلاهت نگاه مادرانه ،جمله ای که با ترکیب "رابطه ء ج ن س ی " به بیهودگی و خنده داربودنش اضافه میشه . "رابطه ج ن س ی" تو لحظه ء بیانش ،بعد ازیه صبحانه ء مفصل درکنار پدرومادر ،قبل از انتقال مفهوم مرسومش برام به صورتی غیرمتداول مفهوم شد ؛ رابطه جنسی نه به مثابه ء رابطه ء دو جنسیت ،که به مفهوم رابطه دو کالا ، مبادله پایاپای ، جنس درمقابل جنس .. هربار که پامو رو گاز فشار میدم با ترس و انزجار تجربه فشار آگاهانه وعمدی روی لبه تیز یک تیغ برنده که به درازای کف پام روی پدال گاز تعبیه شده اینکارو می کنم وهربار صدای خنده هایی که روسطح یاخته هایم خط می کشه و من به جمله ای فکر می کنم که مامان امروز صبح برای تبرئه ازجرم احتمالی معطوف به خودش به زبون آورد ،افکار پریشونم می پیچن دور فرمون و ماشین به سختی جلومیره ، مامانم دست می کشه رو سرم ومیگه : نبینم انقدر غمگین باشی ، من دق میکنم دخترم ..شیشه رو پایین میدم و به بستنی فکرمیکنم که طعم شورو گرم داره . تکه تکه خشممو تو سلولهام می کارم و چشمامو دربهتشون متوقف میکنم تا سرریز نکنن و به جلوم نگاه می کنم ،به بزرگراه که می رسیم پامو تا آخر روپدال گاز فشار میدم و دیگه چیزی نمی بینم ،فقط یه صدا ،صدایی دورو ناآشنا که تکرار میکنه : مادر اون که می گفت دخترت قبل ازازدواج هم با پسرم رابطه ء جنسی داشته .. می خندم ،به اولین وآخرین رابطه ء عاشقانه ء جنسیم !می خندم و فرمونو رها میکنم ..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 5:20 PM توسط ش. |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کسی در من راه می رود
که به انتها... نمیرسد. |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی |
| پیوندها |
|
امین قضایی فرنوش رضایی sepehr.masakeny B.Xtrementalist hamed.shamloo شاهین نجفی مردی که می خندد سکوت می کنم محرک فریدا روزن ها |
|
RSS
|