![]() |
![]() |
|
|
جفت راهنماشو روشن کرده و کناربزرگراه ایستاده . بهش که می رسیم تا نیمه ازماشین بیرون میاد و چیزی میگه که مفهوم نیست .لبخندی که چهره اشو پرکرده به بزرگراه سرریزمیشه به ماشین ما می رسه و رو صورتم پخش میشه .خودمو رو صندلی ول می کنم و از چهره ای که تمام بزرگراه رو پوشونده می گذرم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:9 PM توسط ش. |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کسی در من راه می رود
که به انتها... نمیرسد. |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی |
| پیوندها |
|
امین قضایی فرنوش رضایی sepehr.masakeny B.Xtrementalist hamed.shamloo شاهین نجفی مردی که می خندد سکوت می کنم محرک فریدا روزن ها |
|
RSS
|