![]() |
![]() |
|
|
آخ چه وقتایی که دلم می خواسته بزنم تو دهن اونی که جلوم وایساده و هر چرت پرتی که ازدهنش درمیاد تحویلم میده و این کارو نکردم .. از اون روزاییه که مغزم داره منفجر میشه و من توان هیچ کاریو ندارم ،درازمی کشم روتختم و به جزئیات بی اهمیت فکر میکنم . انقدر بهشون فکر میکنم و شاخ و برگ میدم که خلاصی از شرشون خودش میشه یه مشکل جدید.. از صبح تا حالا چند بار به این آهنگ THE POST WAR DREAM گوش داده باشم خوبه ؟ به چی فک کرده باشم خوبه درحال گوش دادن چند دهباره به این آهنگ ؟ به اون جمله عجیب تو آهنگ رپ جدیدی که فرهنگ موسیقیایی نسل سوم انقلابو می سازن !! : "" چه بلایی تو کاپشن ! باورتون میشه همچین جمله ای تو ذهن کسی ساخته بشه ؟ چجوری میشه تو کاپشن بلا بود ؟ نه ،یکی به من بگه چجوری این اتفاق میفته ؟ هم بلا شدن تو کاپشن هم چگونگی ایجاد فرآیندی که به شکل گیری این جمله ء عجیب منتهی میشه .. همه چی تو مغزم بهم ریخته و توان تمرکز ندارم . دارم به شروع داستانی که هنوز تو صفحه اولش موندم فکر میکنم ،از سه سال قبل تا حالا که یه دفه دوباره اون صحنه اول تو ذهنم خودنمایی کرده .. اون قوس گردن کشیده و رنگ پریده و لرزش لبهای من که نرسیده به نرمیه انحنای گردن جریان گرم و لزجی دورش می کنه . تو هنوز به سمت کشوی آشپزخونه خم شدی و وقت بلندکردن سرت نرسیده ، من سالهاست تو فاصله سالن و آشپزخونه دارم به اونی که روی کف پوش سبزرنگ سالن دراز به دراز افتاده نگاه میکنم و الان درست سمت چپ گردنم ،جایی که قوسش به چونه ام ختم میشه می سوزه و من همونطور که به کشیدگی موزون گردنت فکر میکنم ،به یاد نقاشی های کسی می افتم که هیچ وقت ندیدمشون . نقاشی های بازمینه سورمه ای / سفید که جایی درحال کشیده شدنه .. به ضربه های منظم گیتار و قلم مو .. به انگشتای تو که می دوه رو گردنم و قاشق چنگال هایی که دستات بینشون وول می خوره و هنوز چیزی پیدا نکرده تا برگرده و بهم بگه: پیداش کردم .. ولی گذشته ازهمه این فکرا و حرفا چقد دلم می خواست بزنم تو د هن بعضیا عوض اینکه با بی تفاوتی احمقانه ای زل بزنم تو چشمای بی معنیشون و به حرفای بی معنی ترشون گوش کنم وقتی جمله هاشون تفکیک میشه وکلمات درترکیب باهم هیچ مفهومی رو برام تداعی نمی کنن ،جز ورمی که لحظه به لحظه بیشتر میشه تابلندشون کنه و ببرشون بالا پرتشون کنه پایین تا خفه شن و نیازی نباشه من بزنم تو دهنشون . آخ چی میشد ..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 1:59 PM توسط ش. |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کسی در من راه می رود
که به انتها... نمیرسد. |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی |
| پیوندها |
|
امین قضایی فرنوش رضایی sepehr.masakeny B.Xtrementalist hamed.shamloo شاهین نجفی مردی که می خندد سکوت می کنم محرک فریدا روزن ها |
|
RSS
|