تبليغاتX
عبورممنوع

  زیر سنگینی نگاه ما آدم بزرگها که نه چسب می خوان ،نه ویفر و نه فال ساعت به ساعت بزرگترمیشن ،اونقدر بزرگ که تمام شهرو پرکنن و از جغرافیای کروی زمین بیرون بزنن و تو فضا چسب زخم بفروشن و تقدیر حراج بزنن . در باک رو می بندم و به شتاب دور میشم 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 6:22 PM  توسط ش. | 
 بهتر بود اسم این روز به " بزرگداشت تفکیک جنسیت " تغییر میکرد . جالبه که طرفداران حقوق زن !اولین کاری که می کنند نفی انسانیتی مشترک با ورود به بطن همین جمله است ! حالا هی جون بکن که حقوق مساوی داشته باشی ..چند ده سال بعد قضیه وارونه میشه و مردا دنبال حق وحقوقشون می دون . درکل این تفکیک جنسیتی برقراره . زن ومردش چه فرقی می کنه وقتی قدرت تعیین کننده جنس برتر میشه ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:11 PM  توسط ش. | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 9:14 PM  توسط ش. | 
من عاشق مادرم هستم

من مادرم رامی کشم

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 10:58 PM  توسط ش. | 
 تیغ ،به تیزی تیغ فکر می کنم و شره کردن خون روی کف دست و انگشتام ،کف پامو که رو پدال گاز فشارمیدم  به لبه برنده ای تا عمق استخونم کشیده میشه و می تونم گرمای حیاتمو حس کنم که تا زانوهام بالا میاد و کم مونده به شیشه های ماشین برسه ، مامانم داره درباره رفتن و نموندنم حرف میزنه و خواهرم روی صندلی پشتی تند تند تایید می کنه ،تیغ ،تیغ زیر رومیزی ، دستمو که می برم زیرش چیزی نیست تا از پوشش نازکش خارجش کنم و بکشمش رو سفیدی تپنده ء حماقتم ،صدایی که برای اولین بار انقدر دورو ناآشناست ؛ این کلماتو تو سلولهام ،(نه سلولهای مغزی ،تمام سلولهای بدنم  ) تزریق کرده و من دارم به تک تک اون کلمات فکر میکنم ،ساعتهاست دارم فکر می کنم  و الان موقع رانندگی درمسیری که به بستنی لادن می رسه به اوج درک عمق این جملات و واپس زدگی درونیم رسیدم . هرچی مامان میگه به جاش همون جمله جایگزین میشه ،همون جمله کذایی و عمق بلاهت  نگاه مادرانه ،جمله ای که با ترکیب "رابطه ء ج ن س ی  " به بیهودگی و خنده داربودنش اضافه میشه . "رابطه ج ن س ی" تو  لحظه ء بیانش ،بعد ازیه صبحانه ء مفصل درکنار پدرومادر ،قبل از انتقال مفهوم مرسومش برام به صورتی غیرمتداول مفهوم شد ؛ رابطه جنسی نه به مثابه ء رابطه ء  دو جنسیت  ،که به مفهوم رابطه دو کالا ، مبادله پایاپای  ، جنس درمقابل جنس  .. هربار که پامو رو گاز فشار میدم با ترس و انزجار تجربه فشار آگاهانه وعمدی روی لبه تیز یک تیغ برنده که به درازای کف پام روی پدال گاز تعبیه شده اینکارو می کنم وهربار صدای خنده هایی که روسطح یاخته هایم خط می کشه و من به جمله ای فکر می کنم که مامان امروز صبح برای تبرئه ازجرم احتمالی  معطوف به خودش به زبون آورد ،افکار پریشونم می پیچن دور فرمون و ماشین به سختی جلومیره ، مامانم دست می کشه رو سرم ومیگه : نبینم انقدر غمگین باشی ، من دق میکنم دخترم ..شیشه رو پایین میدم و به بستنی فکرمیکنم که طعم شورو گرم داره . تکه تکه خشممو تو سلولهام می کارم و چشمامو دربهتشون متوقف میکنم تا سرریز نکنن و به جلوم نگاه می کنم ،به بزرگراه که می رسیم پامو تا آخر روپدال گاز فشار میدم و دیگه چیزی نمی بینم ،فقط یه صدا ،صدایی دورو ناآشنا که تکرار میکنه : مادر اون که می گفت دخترت قبل ازازدواج هم با پسرم رابطه ء جنسی داشته .. می خندم ،به اولین وآخرین رابطه ء عاشقانه ء جنسیم !می خندم و فرمونو رها میکنم ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 5:20 PM  توسط ش. | 
جفت راهنماشو روشن کرده و کناربزرگراه ایستاده . بهش که می رسیم تا نیمه ازماشین بیرون میاد و چیزی میگه که مفهوم نیست .لبخندی که چهره اشو پرکرده به بزرگراه سرریزمیشه  به ماشین ما می رسه و رو صورتم پخش میشه .خودمو رو صندلی ول می کنم و از چهره ای که تمام بزرگراه رو پوشونده می گذرم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:9 PM  توسط ش. | 
آخ چه وقتایی که دلم می خواسته بزنم تو دهن اونی که جلوم وایساده و هر چرت پرتی که ازدهنش درمیاد تحویلم میده و این کارو نکردم .. از اون روزاییه که مغزم داره منفجر میشه و من توان هیچ کاریو ندارم ،درازمی کشم روتختم و به جزئیات بی اهمیت فکر میکنم . انقدر بهشون فکر میکنم  و شاخ و برگ میدم که خلاصی از شرشون خودش میشه یه مشکل جدید.. از صبح تا حالا چند بار به این آهنگ THE POST WAR DREAM گوش داده باشم خوبه ؟ به چی فک کرده باشم خوبه درحال گوش دادن چند دهباره به این آهنگ ؟ به اون جمله عجیب تو آهنگ رپ جدیدی که فرهنگ موسیقیایی نسل سوم انقلابو می سازن !! : "" چه بلایی تو کاپشن ! باورتون میشه همچین جمله ای تو ذهن کسی ساخته بشه ؟  چجوری میشه تو کاپشن بلا بود ؟ نه ،یکی به من بگه چجوری این اتفاق میفته ؟ هم بلا شدن تو کاپشن هم چگونگی ایجاد فرآیندی که به شکل گیری این جمله ء عجیب منتهی میشه  .. همه چی تو مغزم بهم ریخته و توان تمرکز ندارم . دارم به شروع داستانی که هنوز تو صفحه اولش موندم فکر میکنم ،از سه سال قبل تا حالا که یه دفه دوباره  اون صحنه اول تو ذهنم خودنمایی کرده .. اون قوس گردن کشیده و رنگ پریده و لرزش لبهای من که نرسیده به نرمیه انحنای گردن جریان گرم و لزجی دورش می کنه . تو هنوز به سمت کشوی آشپزخونه خم شدی و وقت بلندکردن سرت نرسیده ، من سالهاست تو فاصله سالن و آشپزخونه دارم به اونی که روی کف پوش سبزرنگ سالن  دراز به دراز افتاده نگاه میکنم و الان درست سمت چپ گردنم ،جایی که قوسش به چونه ام ختم میشه می سوزه و من همونطور که به کشیدگی موزون گردنت فکر میکنم ،به یاد نقاشی های کسی می افتم که هیچ وقت ندیدمشون . نقاشی های بازمینه سورمه ای / سفید که جایی درحال کشیده شدنه .. به ضربه های منظم گیتار و قلم مو .. به انگشتای تو که می دوه رو گردنم و قاشق چنگال هایی که دستات بینشون وول می خوره و هنوز چیزی پیدا نکرده تا برگرده و بهم بگه: پیداش کردم  .. ولی گذشته ازهمه  این فکرا و حرفا چقد دلم می خواست بزنم تو د هن بعضیا عوض اینکه با بی تفاوتی احمقانه ای زل بزنم تو چشمای بی معنیشون و به حرفای بی معنی ترشون گوش کنم وقتی جمله هاشون تفکیک میشه وکلمات درترکیب باهم هیچ مفهومی رو برام تداعی نمی کنن ،جز  ورمی که لحظه به لحظه بیشتر میشه تابلندشون کنه و ببرشون بالا پرتشون کنه پایین تا خفه شن و نیازی نباشه من بزنم تو  دهنشون . آخ چی میشد ..
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 1:59 PM  توسط ش. |