![]() |
![]() |
|
|
.. مانده از شبهای دوررادور برمسیر خامش جنگل سنگچینی ازاجاقی سرد واندرو خاکستر سردی.
"نیما یوشیج " |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 5:27 PM توسط ش. |
|
تف به تو و اون دارو دسته ء جاکشت دکتر، لحظه ای که مریض سرطانی تحت درمانت، درد می کشه و تو به بهانه ی سرچ دارو، رو لب تاپت خم میشی و به بدنهای برهنه تو ساحل فلان جانگاه می کنی.به کجا ،به کجا پناه برم وقتی تمام یاخته هایم صدایی می شوند درذهنم : - شهرزاد تف کن ! دکتر"
الف" اتومبیل پرادویی که دو ماهه
خریده سی میلیون پایین تر می فروشه به دکتر" ب" . مریض
سرطانی درد می کشه و خطوط چهره اش منقبض میشه ،دکتر به رنگ لگزوزش فکر میکنه ،صندلی های انتظار پرمیشن و انجمن های حمایت از بیماران سرطانی موز به دستشون میدن . همراه بیمار با نگاهی ملتمس
تکرار می کنه : - دکتر نمیشه داروهای پسرمو تو دفترچه ءبیمه من
بنویسین؟ دفترچه اش تموم شده. دکتر ایمیلشو کامل می کنه و به صفحه مونیتورش زل می زنه _ دکتر نمیشه ؟ _ چی میگی مادر . برو بیرون وقتمو نگیر مریض درد میکشه . دکمه تخت رو فشار
میدم ،بالا یا پایین نمیره ، سر باز می زنه وتکون نمی خوره ، به
توده های در حال تکثیر زیر پوست فکر می کنم و به صداهایی
که پشت سر هم دعا می خوانند،دکمه رو فشار میدم ،تخت سرپیچی می کنه ، مریض درد می کشه ،
روغن میشم لای چرخ دنده های خشک این دستگاه عهد بوق تا مهره های تومورزده انسان سرطانی تربیت بشه و به کارهای
روزمره اش برگرده .گیر میکنم ، استخونام یکی یکی ترک برمیدارن و تخت تکون نمی خوره، دکتر پولهاشو واریز می کنه به
حساب کمپانی ، مرکز تومور را با ماژیک پررنگ می کنم و دست
انسانی که دراز کشیده رو تختو لمس میکنم ،تخت صدایی میده
و به کندی بالامیاد.. مریض بالا میاره وپرستار میاد بالای سرش . دکتر
عصبانیه ،هنوز لگزوزش نرسیده ! دستگاه دوباره کار می کنه ،مثله همیشه که خودبخود
خراب میشه و بدون اینکه بفهمی چجوری دوباره راه میفته .دارم کم کم به این باور می رسم که این دستگاه ،همون انسانیه که بیرون ازاین
اتاق می بینم فقط به شکلی از سرطان تبدیل شده بدون اینکه بمیره ،ذره ذره کم شدنمو
حس می کنم و سلولهامو جا میذارم کنار سلولهای یاغی
اونی که دراز کشیده روی تخت . اتومبیل دکتر به کمپانی لگزوز سفارش داده میشه،
انتظار دکتر شروع میشه و نسخه هایی که با مهر کمپانی لگزوز پررنگ میشن . دردمی
کشن ، دردی که با مورفین هم بیشتر از پونزده دقیقه آروم نمیشه .درد ..درد می کشم .
تک تک استخونام تیر می کشن و من به نوبت می خوابونمشون رو تخت گاما تراپی . آخوند
/ وزیر کابینه حکومت قبلی / دختر 5 ساله ای
که فقط جیغ می زنه / پسر 23 ساله ای که میگه نفرین یه
دختر اونو به این وضع درآورده
/ زن سی وپنج ساله ای با یه سینه ودو تا بچه و شوهری که تو چاپخونه کار می
کرده واز سرطان
ریه مرده / دختر جوونی که بیشتر ازتومور
مغزیش نگران موهای سرشه که داره می ریزه / ...همه اینها
دستشونو میذارن تو دستم و دراز می کشن رو تخت گاماتراپی .. صدای کودکانه ای که بهم میگه : میشه هرروز شما بیای درمانم کنی؟ با
طاقت نداشته ام چه کنم ؟ با ضربه های
ناخون سوهان کشیده دکتر روی میز که نوبت اتومبیلشو اعصاب می کوبه ،با خستگی مداوم
از این ذهن پریشان ونگاههای
ملتمس چهره های بدون ابرو ،مژه و مو ، چهره های یخ زده از پیش دفن شده، وسواس فکری
جنون زده که رهایم نمیکند . با بهت زدگی هر
شبم . با ناباوری اینهمه شباهت تکثیر شده . اینهمه درد که
هجوم می آورد و سرطان می شود
در مغزم . دادمیکشد در عصب هایم . از خودم فرار می کنم . پناه می برم . پناه به اتاق / دیوار / ذهن .. پستوهای ذهنی نقش شده با چهره
های جنینی ... پسری 23 ساله برای
گاماتراپی روزانه اش می آید ،متاستاز ریوی ، تنگی نفس ، پمپ مورفین ،همراه بیمار جیغ می زنه ، مریض از حال می ره . می دوم سمت اتاق دکتر ،چهره پسرک 23 ساله
،چهره بدون ابرو ،مژه .. چهره جنینی اش جلوی چشمم عریض میشه ولبخند کمرنگی که هرروز
وقتی رو تخت می خوابونمش و انگشتهای نحیف از شیمی درمانیشو تو دستام می گیرم تمام
بخشو می پوشونه . بغضمو رها می کنم و می دوم . می خورم به یه دیوار گوشتی عظیم ! _ چه خبره ؟ _ دکتر تو اتاقشه ؟ _ نری طرفشها ! لگزوزش قرار بوده امروز برسه
،نرسیده ... عصبانیه ! ریدم تو لگزوزت دکتر.. مریض درد می کشید ،با یه خانواده تنگدست و پدر کارگر که از بوشهر اومده بودن به امید درمان
فرزندشون . بیمار داد می زد و خطوط صورتش
عمیق و عمیق تر می شد ومنو می کشید تو عمق خطوطی که تکثیر می شد و به شیارهایی
تبدیل می شد که تا عمق زمین فرو می رفت و
آماده میشد برای جذب ذره ذره ء بدنی که در حال از هم پاشیدن بود ، درد می کشیدم و
می کوبیدم به اتومبیل لگزوز
جاکشایی که از تکثیر سرطانیه سکوت شکل می گرفت ، بخش در هم می پیچید و
تو بزرگراهها ویراژ می داد، مریضها درد می کشیدن ، پیر می
شدن وبه فاصله چند روز تموم می کردن وداروهایی که ضرورت
استفادشون به قیمت مرگ و زندگی انسانها بود قمار میشد تو دست دلالهای خاورمیانه و
وقتی می رسید اینور قیمتی برچسب خورده بود که با زندگی انسانها مبادله میشد. خرج
یک دوره کامل شیمی درمانی / رادیوتراپی هم
ارز یه آپارتمان 50 متری تو مرکز شهر تهران . . بماند که اکثریت مریضهای یک مرکز
به اصطلاح دولتی ازمناطق محروم معرفی میشن
. این یعنی : برو بمیر ... نه، یعنی اول زندگیتو خرج کن تا مطمئن بشی کل زندگیت کفاف درمانتوهم نمیده ،بعد برو بمیر که مطمئن باشی بعد ازتو هم
سرطانت به اقتصاد خانوادت سرایت کرده و این سیر متکثر ادامه داره .. دکتر با عصبانیت شماره گمرگ رو تکرار میکرد . پمپ مورفین فشرده میشد و دکتر با مارک "گوچی" کتش ور می رفت و سگشو با هواپیما می برد هاوایی..خانواده ها بعد ازکلی خرج و فروختن خونه و املاک و .. برای درمان فرزند یا پدر یا مادر سیاه پوش راهی شهر و دیارشون می شدن و دکتر مهر می کوبید پای نسخه هایی که لگزوزش نرسیده بود. تف به تو شهرزاد که نه توان تن دادن داری و نه جسارت عصیان ..غرق دردنیای ذهنی و عناصر انتزاعیش دردو زندگی مجزا : دنیای کار و بیرون و ارتباط با مریضها - دنیای خونه و سکوت و پرسه در ذهن درد میکشی وقدرت تفکیک ات را از دست داده ای . قدرت تفکیک بدنها ، تفکیک جنسیت ، بدنهای سرطانی ،بدنهایی عجیب و خارج از کنترل . جنسیتی معدوم شده : زنی با یک سینه ! زنی بدون سینه .. مردی که همزمان با رادیوتراپی توان تولید اسپرم را ازدست می دهد. بدنی که برای ادامه باج می خواهد ..نمی دهی ؟ در نهایت خونسردی به سوی مرگ می تازد. چشماتو باز کن و این بدنهای یاغی رو در آغوش بگیر،سرطان شو شهرزاد . سرطان در چرخه بازتولید ماشین / انسان . چرخ میخورم در هزارتوهای سیاه / خاکستری - خاکی ، نقب می زنم در تنم ، خون می شوم در رگها ، سرک می کشم به جای جای تنم ، کز می کنم در گوشه ای از قفسه سینه ام و به نرده های دنده هایم خیره می شوم . سردم است و تنم دارد یخ می زند ، گردش خونم را می بینم که کندتر شده و سلولهایم که یکی یکی از آدمهاخالی می شوند ، اتومبیلی سیاه رنگ در رگهایم شتاب می گیرد، در خودم جمع می شوم و دستها را می فشارم دستهایی که بر تخت درمان بخش رادیوتراپی بیمارستان جا مانده اند، سلولهایی که سرطان ِپول در جیب دکترها تکثیر می کنند و رنج در من .. . |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:34 AM توسط ش. |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کسی در من راه می رود
که به انتها... نمیرسد. |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی |
| پیوندها |
|
امین قضایی فرنوش رضایی sepehr.masakeny B.Xtrementalist hamed.shamloo شاهین نجفی مردی که می خندد سکوت می کنم محرک فریدا روزن ها |
|
RSS
|