تبليغاتX
عبورممنوع
کوچه در ازدحام باران هاشور می خورد و مرا در زیر درخت پرتقال به یاد می آورد . کودکی با گیسهای بلند و چهره ای خشمگین که  پابرهنه در حیاط می دود و رد پاهایش بر فرش را مصرانه انکار می کند. کودکی در دلهره همیشگی ازدست دادن. ..این پاره نوشته ها را پس از سالها خواندم و صدای قدمها دوباره تنم را لگد کوب کرد .   بیا ،با من بیا...

اون اومد خونمون،با قدمای سنگین و پرسروصدا. وقتی اومدتو حیاط و درو پشتش بست همه ء پرتقالها از درخت ریختن تو حیاط واون در حالیکه یکی از اونا رو پوست می کند رو به من  گفت :
_ بگو بابات بیاد
پایین پله ها ایستاد و بالا نیومد ،پوست پرتقالو تیکه تیکه پرت می کرد کف حیاط و انتظار می کشید. من از جام تکون نخوردم ،همونطور کنار در ایستاده بودم و نگاش می کردم ،به پس گردن پهن و پر مویی که سفید بود و گوشهای قرمزی که چند تا خال موی سفید ازش بیرون زده بود. چند بار بابامو به اسم کوچیکش صدا زد،بعد بدون اینکه بدنش برگرده ،سرش چرخید به سمت من .بااینکه ازش فاصله داشتم دیدم که چهره اش چطور تغییر کرد و چشماش به رنگ سرخ دراومد.پوست صورتش کشیده شد ودماغش یواش یواش شبیه پوزه شد ، تا اومد چیزی بگه از زمین بلند شدم واز برگهای درخت بالا کشیدم ،خودمو لابلای برگای درخت قایم کردم و ازاون بالا بابامو دیدم که ازکوچه داره به سمت خونه میاد.دستمو دراز کردم وبغلش کردم آوردمش بالای درخت ،رو برگهایی که انقدر بزرگ شده بودن که من وبابام می تونستیم رو یکیشون بشینیم و منتظر بشیم تا اون دور شه .بابام رو پای من خوابش برد ومن منتظر تاریکی و رفتن اون شدم ،نمی رفت ،همونطور سمج ومحکم وایستاده بود پای پله و تکون نمی خورد.حالا دیگه وقتی نگاش می کردی اصلا اون مردی نبود که لحظه اول واردخونه شده بود، چهره اش کاملا تغییر کرده بودو به جای دهن یه پوزه دراز و بدقواره داشت و تنشو به جای کت موهای خاکستری / زغالی بلندی پوشونده بود. ستاره ها تو آسمون سوسو می زدن و من در حالیکه به موهای نرم و خاکستری بابام دست می کشیدم زوزه ء گرگی رو می شنیدم که گرسنه بود .
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 9:0 PM  توسط ش. |