تبليغاتX
عبورممنوع

همه چی از اون پیچ های لعنتی شروع شد . همه تردید ها و دلهر ه ها که از وقتی یادم میاد سایه به سایه همرام بودن و پچ پچشون زمزمه ء همیشگی پشت سرم . اون پیچ لعنتی که قدمهای  اونو بهم نزدیک می کرد یا نور زرد اون هیلمن قراضه که از پیچ کوچه به دیوار روبرویی می تابید یا اون کاپشن ورزشی سبز رنگ که وقتی از اون پیچ رد می شد  ضربان قلبمو به کف پام میکشوند و علوم اجتماعی ! رو تجدید می کرد . پیچ سرسبز کلرد تو جاده هراز که منو بعد از بیست دقیقه به خونه می رسوند و پیچ سرکوچه که با بغض همیشگی خداحافظی همراه بود و انگشتایی که رو پدال گاز بغض می شکست . همه چی از اون پیچهای لعنتی شروع شد . پیچی که دور بدنم پیچید و به نافم رسید و منو از خون  تغذیه کرد ، نافی که با وابستگی انگلی مادر فرزند پدر بریده شدو انگشتایی که به دور پستان پرشیر زنانگی چنگ زد . همه چی ا زاون پیچهای لعنتی شروع شد که دونه دونه به تنم پیچیدن و حرکتمو سخت و سخت تر کردن  ،حرکتی که با هماهنگی عصب و عضله و استخوان به اوج می رسید و موزون می  شد تا من بند باز ماهری بشم که رو طناب باریکی راه برم و نفسها رو تو سینه حبس کنم و باز هم من باشم که نفس راحتو به سینه ها برگردونم . . سالهاست که دارم اولین پیچو می چرخونم تا باز شه ،هرز شده فقط.. بی نتیجه ای جز لرزشی مداوم که هماهنگی عضله / عصب / استخوان رو دهن کجی می کنه و من از بند بازیهای بچگیم تنها طناب پوسیده ای رو با خودم حمل می کنم که تاب گردنمو هم نداره چه رسه به پاهام ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 3:47 PM  توسط ش. |