تبليغاتX
عبورممنوع
دوباره اومده سراغم . همون حس وحشی و بی رحم که راحتم نمیذاره و به هفته نکشیده سرو کله اش پیدا میشه . حس سرد و فاصله گذاری که  همیشه پابه پام راه میاد تا درلحظه مناسب تسخیرم کنه . حس غریبی که هرچند بار هم که تکرارشه برام آشنا نمیشه . می فهمین چی میگم. آره شما هم تجربه کردین . چجوریه بهم بگین چجوری از انجماد رها می شین ؟ چه ترفندی چه خود یاری به وجود سردتون می سازه؟ بگین تا منم اونکارو بکنم. ای همه اونایی که دارین این واژه های کلافه / این برون ریز منجمدو تکه های یخ رها شده در تاریکی رو می خونید  .این حباب معلقی که من دورم حس می کنم شما هم دارین؟ شما هم تا کسی بهتون نزدیک نشده باهاش دوست ترین؟ چرا از ترس این حس انزجاری که بعد از شناخت در من ایجاد میشه نباید به کسی نزدیک شم؟ بگین چی کار می کنین ؟ بگین لعنتی ها . دیگه دارم خسته میشم .نه بهتره بگم دارم از خستگی می گذرم وگرنه نمی نوشتم . حتما حس شدید خستگی و بی خوابی طولانی مدتی که منجر به هیجان و انرژی کاذب کوتاه مدت میشه رو تجربه کردین .ها؟! من الان تو اون حسم . یه حالت بینابین  و تجزیه پذیر . هم می تونم گریه کنم هم قهقهه بزنم . وقت خوبیه برای خندیدن بهم . به تمام نوشته ها و ژستهای احمقانه ام . به ماسک کج وکوله ای که به چهرم می زنم . به لبخندهای الکی که تو خیابون تحویل همگیتون میدم . به کلمات مودبانه . سکوتی که به صبر تعبیر میشه نه بی توجهی و بی حوصلگی . بهم جواب بدین . کسی اینجا نمی خواد باهام همراهی کنه ؟ کدومتون هرچی بیشتر تمایل به ارتباط داشته باشه بیشتر عقب می کشه . از ترس خراب شدن و به گه رسیدن؟ کدوم یکیتون ترجیح میده تنها بمونه تو سکوت و کار و سکوت و کارو سکوت و کار . کدومتون همه رو فریب میده فقط برا اینکه جواب نده ؟ کدومتون خودشو فریب میده فقط برا اینکه ادامه بده ؟ لعنتیها با شمام . مگه صدامو نمی شنوید . حنجرم داره پاره میشه . یکی جوابمو بده ه  ه ه ه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 9:12 PM  توسط ش. | 
چه فرقی میان بدن فروخته شده یک مانکن درجهت تبلیغ یک مارک و استفاده از بدن برای بازنمود یک مذهب در هرمی سیاه رنگ می توان متصور شد؟ جز آنکه درمورد اول پیش آگهی و پرداخت وجود دارد و در مورد دوم پیش فروش بدون آگاهی و پرداخت؟!

موجودات هرمی شکلی که یادآور نماد مردانه اند .مانکن های متنوع شیوع دین در محدوده حجاب با چادر - مانتو - مقنعه -...

 پذیرش صفت زن نمودی پوشاننده بود برای تفکیک !سرهم بندی بدنهای مثله شده ای که جایی برای دفن کردنشان پیدا نکردند.

 زنده بگوری درلگدمالی حافظهء بیولوژیک ونه حتی تاریخی!مسلمان زاده می شوی .مثل نوزادی که بدون سوراخ مقعد زاده می شود ! ودر بدو تولد در گوشت اذان خوانده می شود تا در ناخودآگاهت تسلیم  پیش فروشیت شوی با حق شرعی نه سال استفاده ء آزادبدنت از برهنگی - آفتاب - همجواری بافت پوششی با هوای تازه و... در ملاء عام.تا فرصت رشد ونمو در حد یک گیاه بالغ و رسیده داشته باشی . تا لقمه ء چرب ونرمی برای فالوس مردانه مهیا شود و جادوگر قصه های کودکی در قالب نماد مردانه از ابهام پوشیده شدن سربزنگاه نمود بیرونی اولین نشانه های دگرگونگی جسمی برای ایجاد میل ولذت بهره ای بیشتر ببرد. تا با لذت بیشتر ی خورده شویم !

هیچ وقت نفهمیدم در جامعه ای که اندامهای تکه تکه شده ما که برای خوردن پروار شده اند آنهم در کوتاهترین زمان ممکن- نه سال ! و نهایت تحقیر در نحوه پوشش و ابهامی که به میل دامن می زند ( نامشخص بودن انحنای تحریک آمیز اندامها !  در پوشش به عنوان یک قانون ) سخن از چیرگی بر زن بودن چه معنا می دهد؟ وقتی خود من که به کنش مسقل اندامها معتقدم مجبورم کلیت جسمم را در پوششی اجباری به خیابان بکشانم چه جای بحثی می ماند؟ جز اینکه میلم را در قالب نوشتار  به ارگاسم برسانم بی آنکه توان تفسیر جسمیت و حضور فیزیکیم به عنوان یک موجود قادر به تفکر را داشته باشم؟ ما همگی در قالب مانکن هایی ناخواسته برای شیوع شریعت  دوباره پا به خیابانها می گذاریم تا برای لقمه ای دیگر خود فروشی کنیم .و تمردمان هم در محدوده پوشش اسلامی در حد روسری به جای مقنعه دوری باطل را تکرار می کند چه بخواهیم چه نخواهیم  این اذانی است که درگوشمان خوانده شده است!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 4:43 PM  توسط ش. | 
داره نزدیک میشه . اون شی ء فلزی نقب می زنه وجلوتر میاد .صورتمو با خودش می بره و قسمتی از قلبمو می بینم که داره جریان قرمز شو هل میده تو پاهام.اون داره نزدیک میشه . قلبم حجره حجره است با آدمکای یک شکل و بی چهره بی لباس که دارن نی لبک می زنن و پاهاشونو تو شکمشون جمع کردن.زانوهام می لرزه  .زمین می لرزه .صداها  همهمه می شن.به ستون پشت سرم تکیه میدم ولیز می خورم .سرم دور برمیداره زمین می لرزه و حفره بزرگتر میشه .یه سوراخ . یه تونل سنگی با دیوارهای مقعر باکاشی هایی رو دیوار که  زنی رو در حال نگاه کردن به دوردستها نشون میده . اونجا ریشه های درختی رو می بینه که از قلب تپنده یه زن مرده خون می گیره و شکوفه های سفید میده . زمین داره می لرزه. جمعیت به سمت ایستگاه هجوم میاره .بدنای خسته تو حفره ء لباسا گم می شن و سایه ها با صدای نی لبکی که کوتاه وبلند میشه به خواب میرن .بدنای کوفته انتظار می کشن .جنسیتایی که با پوشش مهر وموم شدن  میل به هم آغوشیشونو با تماسهای گاه وبیگاه پس می زنن. صدای جیغ فلزی   جریان خونمو دنبال می کنه و تا اعصاب سمپاتیکم تیغ می کشه .دارم مکیده میشم . دارم به درون خالی و منجمد اون مفتول نقره ای بلعیده میشم.اون حجم فلزی ایستگاه به ایستگاه می بلعه وبالامیاره .شیشه هایی با صورتکهای وارفته و نگاه مات که زل می زنن به ریشه های سیمانی  درختی که از قلب من  تغذیه می کنه .بدنای گیج ومبهوتی که کیپ به کیپ به دستگیره های دو جداره تبلیغاتی آویزون میشن . دوجداره تبلیغ میشن . یه رو زن یه رو مرد کافیه بچرخی . بچرخ بچرخ بچرخ. سرفه ام می گیره .یه چیز برنده و سرد تو گلوم حس می کنم .یه سوزن بزرگ که هر لحظه تو رگهام جلو میره و داره به قلبم می رسه .صدای جیغ فلزی سردی می پیچه و دری جلوم باز میشه .جمعیت هجوم میارن . و بهم تنه می زنن تا زودتر خودشون بندازن تو حلقش . توحلقش تو حلقش. تو حلقشون .تو حلق همدیگه . صدای نی لبک میاد .آدمای قلبم بلند می شن و هرکدوم یه گوشه از بدنم کز می کنن. زمین داره می لرزه . من چه جوری اومدم اینجا؟
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 2:46 PM  توسط ش. | 
خلاء موجود میان بدن وشهروند محترم هیچگاه پر نمی شود. حق بیولوژیک تماس بدن با هوا و آفتاب در  تاریکی  ابهام به پوشش بدل می شود و به صورت انحصاری در اختیار سالن های سربازو محافظت شده قرار می گیرد. بهای بدنهایتان را بپردازید! شهروند محترم با پوششی درحکم پیام رمز تاویل می شود و ما نه بابدنی انسانی که با پوششی که بدنی را درخود حمل می کند مواجهیم . بله دقیقا مواجهیم! دیگر سطحی ترین لایه پوست نه سطح شاخی پوست که پوششی است از جنس کتان / نایلون ... که تا بافتهایمان ریشه دوانده .بافت پوششی قابل تعویض که به میلهامان از طریق منع جهت می دهد. پوششی که منع زنا با محارم را به منع زنا با خود مبدل می کند و اینرا زمانی درمی یابید که درمقابل آینه به بدن برهنه تان  با گستاخی و تعمد خیره شوید. اضطراب ناشی از تماشای برهنگیتان از چیست؟ مگر انسانی با پوست وگوشت واستخوان نیستید؟ توهم شرم زدگی مکری است که از بدو خلقت با آن فریفته شده ایم  و استعارات وابهامات زبانی نیز ریشه در توهم پوشش دارد. ابهاماتی که با تصویر یگ برگ بر روی شرمگاه آدم وحوا نهادینه شد!
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:50 PM  توسط ش. | 
او کسی را دوست دارد . بدنی را دوست دارد.بدنی را بی آنکه بداند دوست دارد. بدنی را بی آنکه بشناسد. نه خطوط مورب کناره ها با او حرف زده اند نه حرکات برهنه اندامها. هردو در توهم خیالین هم آغوشی پیش فروش می شوند تا آبستن تکثیر غیر جنسی انسان گوسفند شوند .تا در لحظه  تولید میل تک تک اعضاء در گرمی  انگشتان دو دست قربانی شوند و اسماعیل با دستانی از مچ بریده شده بکارت سرخ گوسفند را نظاره کند . بکارت سرخ رنگی به پهنای گردی صورت ومچ تا نوک انگشتان که جدا شده از بدن تقسیم میشود . گوارای وجودتان باد بدنهای تکه تکه شده !
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 10:55 PM  توسط ش. | 
خسته از راه می رسم میفتم رو تخت. چشامو که رو هم میذارم امواج قوی تر میشن . نتهای زیر  نزدیک میشه و ذره ذره حواسمو در اختیار می گیره  داره پخش میشه  حجیم میشه  از نوک انگشتای دستم خیز برمیداره و به انحنای گردنم نرسیده  روم خیمه می زنه . سنگینیشو حس میکنم . رو ی سطح بدنم می وزه . همهمه باد و صدایی دور آشنا. دستام به دور بدنی می پیچیدن که گرمه . سردمه . امواج صوتی رو پوستم مکث می کنن . دستام دنبال گرمی حرکت می کنه چیزی پیدانمی کنه. میفته کنارم .چهره رنگ پریده ولبای آماسیدش زل زده تو صورتم . دستشو میاره سمتم. می لرزم . هجوم دستها  .دستهایی که دارن بهم نزدیک میشن .دستای سرد دستای گرم . سفید زرد قرمز سیاه  سبز...دارن رو بدنم حرکت می کنن دستها ی آفتاب سوخته  با مفصلهای کبره بسته . انگشتایی که می شناختم .انگشتایی که هرچی فکر میکردم به یاد نمی آوردم اندازه هر بندشو بعد از اونهمه سال. حرکتشونو دوست داشتم . این قطعه لعنتی تموم نمیشه تا تموم شی . انگشتااز نتها قد میکشن و می رسن به دستام . دستام زردن سفید نیست .نگاهایی که خیره میشن بهشونو دوست ندارن .جمع میشن تو خودشونو ذوب میشن .یه دست بدون انگشت بدون رنگ .دارم جون می کنم . دارم تو رو جون می کنم که با این قطعه شکل گرفتی و از انگشتام بیرون زدی .نمیذاری یه بارهم که شده بعد اینهمه سال اینهمه قرن و ساعت ودقیقه یه بار دیگه بی تو به این قطعه گوش کنم .ها؟موضوع سر این قطعه موسیقی هم نیست . این دستها . این انگشتا ی لعنتیه من که دارن کلماتو تایپ می کنن نمی ترسن . قضیه فقط سراینه که اونا نمی دونن هر کاری کنن باز جزیی ازمنن . اونا خیانت می کنن .نه تنها به من که به شما . به تک تکتون که دارین کلماتمو می کشین تو خودتون . این جریان در شما هم درونی میشه . این مرض مسریه . باید از بیخ وبن از بین برد . باید قطع کرد . هیچ چیز تازه ای نیست . فقط جریان سیال نسیانه که داره گسترش پیدا می کنه . دستاتونو ازیاد نبرین
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 10:27 PM  توسط ش. |