تبليغاتX
عبورممنوع
دستم .مچ دستم میل شدیدی به جنایت داره . به جاگیری مطمئن و محکم یه تبر دل دل میزنه . ترس برم داشته  .هر چی دنبال منشئش می گردم پیداش نمی کنم با خودم فک میکنم برم پیش یه روانکاو نه نه ... این حس گذراست بهتره بهش گیر ندم و بذارم  به در ودیوار بکوبه خودشو . ولی اگه نتیجه گرفت چی ؟ یعنی همه اونا که دست به جنایت می زنن با همچین حسی شروع کردن ؟ به حافظه احمقانه تحصیلیم که ترجیح میدم هیچوقت ازش استفاده نکنم برمی گردم تا این عضو خودسرو با ساختار فیزیولوژیکیش مشغول کنم :

مچ : ( کارپوس ) از هشت استخوان کوچک تشکیل می شود که با هم مفصل شده اند. اسکافوئید یا ناوی / لونیت یا هلالی  / ... احمقانه است . داره می تپه . میل به تخریب. استخوانهای مچ دست در بدو تولد غضروفی هستند. احتمال ارتکاب  صفر !  اجزای بدن هنوز ابزار نیستند. این تکمیل تدریجی استخوانهای مچ دست در دختران در سال نهم و در پسران در سال دوازدهم  اتفاق می افتد. وجود تربیت / آموزش / مذهب و ساختارهای نظم دهنده اجتماعی الزامی است .دستم دل دل می زنه . قاطعیت یه تبر. یه دست  کجاست؟ هیچ کس این دوروبرا حسی مشترک نداره ؟  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:38 PM  توسط ش. | 
شاید جزء معدود مقالاتی از امین قضایی است که هنوز نخوندم . یعنی در دسترسم نبوده . اما پرداختن به این موضوع دلیل دارد. دوستی در قسمت نظرها برام نوشته بود تو مقاله "نبوغ در ناتمامی " امین را در خدمت خودخواهیت درآوردی تا ... من همچین جمله ای را از دوستی شنیده بودم اونم درست در زمانی که داشتم از این حس مخرب و سرکوبنده حرف می زدم . عدم تمرکز و بی حوصلگی ناشی از احتمالات بی پایانی که برای پایان دستنویس ها یاداستان واره های کوتاهم  را برایش باز می گفتم که گفت : نیچه " نه امین " می گوید ناتمامی نوعی نبوغ است . ولی حرف من اینه که اون لحظه این حرفو برای  اولین بارمی شنیدم در حالیکه قبلش هم این حس مخربو داشتم . پس اتفاقا باقی موندن این حس با وجود توجیه نیچه و یا شخصی که از او کد آورده تا آرومم کنه قانعم نکرده . چرا اینطور باید تداعی شه که نیچه یا هر کس دیگه ای باید انگیزه من برای ناتمامی باشه یا طرح اون به این شکل مضحک! تا کسی که مقاله منو خونده بگه : آها پس این نبوغ داره . متاسفانه هر کاری کردم اون نظر برای تایید نمایش داده نشد . تا درقسمت نظرها جواب بدم . درهر حال  آدما دنبال فرصت می گردن تا یه جوری بگن خیلی میشناسنت و دستتو خوندن .

حالا جالبه که من اصلا با نیچه یا اگه امین هم این حرفو زده موافق نیستم گرچه شاید اگه مقالاتشونو بخونم نظرم تغییر کنه ولی با دید خودم ناتمامی رو یه ضعف  یا بهتره بگم یه ناتوانی  و نداشتن انسجام فکری می دونم . بذارین یه مثال بزنم داستانی می نوشتم در مورد زنی که ماشنش تو بزرگراه پنچر میشه . بعد از اتفاقهای نه چندان مهمی که میفته این زن کلافه از گرما و خستگی میفته کنار بزرگراه و به آسمون شفاف و آبی تابستون خیره میشه . قرار بود اینجا داستان تموم شه که زن شروع کرد به درآوردن لباساش ... دوباره نوشتمش به وسطاش که رسیدم جایی که در دستنویس قبلی زن آچارو به موتورسواری که برای کمک بهش ایستاده میده اینبار اینکارو نمی کنه و تصمیم می گیره خودش به تنهایی کارشو انجام بده یا آخرش اینبار کاملا درونی شده بود زن رو آسفالت دراز کشیده بود و همونطور که به آسمون خیره شده لرزش  ناشی از حرکت ماشینا و کامیونا رو تو خودش می کشید و حس م یکرد داره بالا میاره . در پاکنویس بعدی زن با بدنی برهنه را ه افتاد وسط بزرگراه در سمت مخالف حرکت ماشینها ولی نه کسی اونو می دید نه اتفاقی / یا تصادفی واقع می شد ...حتی از یاد آوری و بازنویسی گوشه کوچکی از این خودسریهای شخصیتهای نوشتاری دیوونه می شم . حالا چه انگیزه ای جز کلافگی و انتقال حس و کم کردن از ش باعث نوشتن این اراجیف میشه نمی دونم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 6:21 PM  توسط ش. | 
اولین سیستمی که در یک بدن فیزیولوژیک درحال شکل گیری  ایجادمیشه بافت عصبیه . شاید به همین دلیله که ذهنم  درلحظاتی که به بدنم زل می زنه اونوتیکه تیکه می بینه . دستها از بدن . انگشتا ازدستها و ناخونا از انگشتها  جدا می شن و قد می کشن .بدنی تیکه تیکه که با درکنارقرارگرفتن کنار بقیه اعضاء نیست که معنی و کاربرد پیدا می کنه .

نمی دونم هیروشیما عشق من "آلن رنه " رو دیدین یانه . هیچ وقت نتونستم این فیلمو جز دقایق اولیه اش تماشا کنم . دوتا بدن در هم پیچیده که حرکت می کنن . دستایی که روی بدن کشیده میشه و  کاتهایی به دنیای خارج . فوق ا لعاده است . چند وقت قبل داشتم به عکسهایی در یه سایت نگاه می کردم . عکها ازبدنهایی بدون سر بود با حالتهایی مختلف دو یاچند بدن در کنارهم که بلند بلند باهات حرف می زدن و واژه ها رو بی معنی می کردن . می تونستم به حسی برسم که بدون تداعی معنی از طریق دریافت لامسه منتقل می شد با بدنهایی برهنه که گویش لمسی داشتن .

بچه که بودم پازل یکی از سرگرمیای مورد علاقم بود  پازلی که هیچ وقت تمومش نم یکردم و همیشه چند تیکه مونده به لذت خراب یا رها می شد تا میلم  سرگردون و هاج و واج منتظر پازل بعدی بمونه . حالا فکر نی کنم این دستام بودن که انقد این بازی توبازی رو ادامه دادن که ناتمامی به شکل میلی سرکوب شده و مخفی در من تکثیر شد و از وقتی یادم میاد نتونستم  چیزیو به انتها برسونم با اینکه بارها وبارها خواستم ولی  رها کردم هر چیزیو . حتی همین نوشته که می خواستم چیز دیگه ای بگم و به اینجا رسید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:21 PM  توسط ش. | 
شاید خودم . شاید هم شماها  نمی دونم در هر حال اون چیزی که باعث خودسانسوریم میشه عصبانیم می کنه .مگه ارزشها و معیارها ی کثیفی که خودمونو بخاطرشون نفی می کنیم و به بند می کشیم چیزی جز فریب طبقه برتر برای ایجاد نظم اجتماعی و سرکوب توده هاست؟ مگه  نمی تونیم بیینیم تمام جوونی و سالهای شیرین وبی بازگشت نوجوانیمون  به اسم دین و ارزشها ی مذهبی و هزار گند وکثافت دیگه برباد رفت؟ مگه خود من بارها به خاطر جوراب نپوشیدن تو کتونی اونم با روپوش  شلوار مدرسه از طرف مربی پرورشی ! توبیخ وتنبیه نشدم ؟ مگه بارها و بارها تو اوج شادابی و میل سرشار نوجوانی از طرف جامعه توبیخ نشدم ؟ مگه نمره و تست تنها معیار  مقبول نگریسته شدن نبود ؟ مگه تمام لحظات  اضطراب ناشی از تخطی و توبیخ به سمت گوسفند وارگی  هدایتمون !نکردن ؟ دیگه برای چی و از ترس کی نباید حرف بزنم ؟ چرا باید هنوزم ادای خانمای متشخصی رو ردبیارم که به زندگی مشترک و بچه و خونه داری و آشپزی فکر می کنن؟ من نمی تونم . نمی خوام به خاطر افکار پوسیده شماها خودمو نفی کنم . کاش کنار دریا بودم و همراه با امواج می کوبیدم و داد می زدم . دیروز داشتم به تولید مثل گیاهان فکر می کردم  چقدر متنوع و جالب . بعضیاشون تکثیر غیر جنسی دارن  با دوتا شدن و تکثیر خودشون بی دخالت جنس مخالف . بعضیشون دوجنسین . بعضیشون بدون تماس از طریق گرده افشانی ... اونوقت جامعه  واپس زده ما هنوز به  همجنسگرا یا دوجنسی به چشم یه انگل نگاه می کنه . اینم از مغز سنگی ما که فقط چیزایی رو می پذیره که از قبل براش تعریف شده باشه و تو حدومرز جغرافییاییش مهر تایید خورده باشه . جغرافیا ! کلمه ای که همیشه ازش بدم میومد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:53 PM  توسط ش. | 
یک شاعر در بیست ویک سالگی می میرد.یک انقلابی یا یک ستاره راک دربیست وچهار سالگی .امابعدازگذشتن از آن سن فکرمی کنی همه چیز رو براه است .فکر می کنی توانسته ای ازمنحنی مرگ انسان بگذری واز تونل  بیرون بیایی .حالا در یک بزرگراه شش بانده مستقیم به سوی مقص خود درسفر هستی . چه بخواهی چه نخواهی .موهایت را کوتاه می کنی  هرروز صبح صورتت را اصلاح می کنی  . دیگر یک شاعر نیستی یا یک انقلابی یا یک ستاره ی راک . در باجه های تلفن از مستی بیهوش نمی شوی ... درعوض از شرکت  دوستت بیمه عمر می خری در بار هتل ها می نوشی و صورت حسابهای دندان پزشکی را برای خدمات درمانی نگه می داری . این کارها در بیست وهشت سالگی طبیعی است . اما دقیقا آن وقت بود که کشتار غیرمنتظره در زندگی ما شروع شد...       

این گوشه ای از  داستان کوتاهی از   هاروکی موراکامی از مجموعه ( کجا ممکن است پیدایش کنم )نویسنده ژاپنیه که ساده می نویسه و تفاوت چشمگیری بین نوشته هایش با دیگر نویسنده های ژاپنی  وجودداره  . اون  از سبک  کارور استقبال می کنه درعین اینکه قهرمانای داستانهاش  سرد تنها و جدای از فضای بیرونی و ملموسن  . رانده شده های دنیای ماشینی که برای فرار جای امنی ندارن جز خودشون . . اون سوژه ی انسانی رو لخت و بی پیرایه به تصویر می کشه و  اشیا رو بی هیچ تلاشی برای موجه جلوه دادنشون رها می کنه . من که خیلی خوشم اومد . پیشنهاد میدم بخونیدش .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:44 AM  توسط ش. | 
 اشیا ء درذات خودشون بی تعلق و فاقد حسند ولی تجربه مستقیمش خیلی کوبنده و دلسردکننده است . میدونی منظورم اشیاء و لوازمیه که براشون انرژی صرف کردین و با کلی سلیقه  و دقت انتخابشون کردین و ارتباط حسی احمقانه ای هم باهاشون برقرار کردین که وابستگی  بدنبال داشته . چرا اینکارو می کنیم ؟چرا با دادن حس انسانی به اشیائی که خبر از هیچی ندارن و نمی تونن بهمون جواب بدن  تولید مشکل می کنیم . چرا طبیعت سرد و بی دلیل اونا رو همون طور که هست نمی پذیریم و اونا رو با حسمون ( نه  کارکردشون ) تعریف می کنیم . این دید انسانی حدگذار و مخرب از کجا میاد؟ هیچوقت یادم نمیره وقتی از خونه ای که توش زندگی مشترک داشتم دراومدم و بعد ازچند ماه بی اطلاع و مخفیانه واردش شدم  قبل از  همه چیز سراغ شمعدونایی رفتم که  برای خریدنشون کلی ذوق کرده بودم وقتی رفتم رو دکور کنار تلویزیون برشون دارم وبا خودم ببرمشون به خونه ای  که موقتا توش ساکن شده بودم یه لحظه خشکم زد  شمعدونا خاک گرفته و کثیف کنار هم بودن ویکیشون شکسته شده بود با چسب دوقلوی خاکستری رنگی به طرز ناشیانهای چسب خورده بود . از خودم وحماقت وحشتناکی که منو به اونجا کشونده بود تا لوازم مورد علاقمو بردارم حالم بهم می خورد. ازهمون لحظه ارتباط حسیم با اشیاء تموم شد. حالا باید به آدماش هم برسیم . ها؟ اینطور فکر نمی کنین که یه روز به این برسیم که این ما بودیم که به دیگران اسم و معنا می دادیم نه اونا به خودشون؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:42 AM  توسط ش. | 
از سالهای کودکی ونوجوانی که خوندن  داستان  نظریه یا آشنایی با دیدگاهی متفاوت از خواب  بی خوابم می کرد وتامدتها درگیرش بودم تا همین چند ماه قبل که امین  رو نمی شناختم کمتر اتفاقی بود که تکونم بده یا  شور وانگیزه دنبال کردنو بهم بده . ولی بالاخره این اتفاق افتاد و من خیلی غیر منتظره با افکاری روبرو شدم که شور تفکرو جستجو رو توم زنده کرد . ازت ممنونم امین عزیز  . وقتی دوستمو می بینم که با اشتیاق نوشته هاتو دنبال می کنه و عوض حرفای روزمره و روزمرگیهای مرسوم به نگرش و دید تازه ای میرسه و هر  روز نو میشه  با افکارت کلنجار میره و واژه واژه گسترده میشه حس می کنم داری فرزندانی رو به دنیا میاری  وتکثیر میشی . امروز عصر وقتی فرنوش از تو برام حرف می زد (از تو که میگم نوشته هاته که خودتی  تمام وجودته که با بی پیرایگی و دوستی کم نظیر جملاتت امیخته شده ) نمی دونی چقد دوست داشتم خودت بودی و میدیدی که چیکار کردی.  

امین با کلمات هم بستر میشه و انسانهایی می سازه که آبستن  دنیایی متفاوتن . دنیایی  که می تونی توش خودت باشی  نه دیگری . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:22 AM  توسط ش. | 
امشب ازتو پر

خالی می شوم ازهرچه هست

نیست می شوم از دستانت

مساحت اندامم

درطول وعرض تنت

ناتمام مانده پاشویه

داغ

گیج مانده ام  در زن یا مرد این تن

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 7:24 PM  توسط ش. | 
وقتی چند نیمه می شوم  که هیچکدام به دیگری شبیه نیست

و تو به هیچکس

حتی من

بخشی از تنم عریان می شود

در آغوشت می گیرم بی آنکه لمست کرده باشم

لامسه دروغ می گوید

تو بیشتر - این را تو می گویی -

در خودم می غلطی 

بی آنکه لمست کرده باشم

تنم دست می خواهد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:0 PM  توسط ش. | 

داستان زندگي شما توده ها چيست؟ جز مصرف؟ احمقهايي كه به خيال خود مخاطب فلان نوشتار و گالري و وبلاگ و هنر هستند. گوسفنداني كه جز شبيه سازي زندگي خدايان و پدرانشان كار ديگري نميكنند. شما حتي مصرف هم نميكنيد. شما نمايش مصرف را مصرف ميكنيد. زندگي تان مرثيه اي ست به نام مصرف. و بزرگترين مرثيه ي اين زندگي ابلهانه و عامه پسند جز تداوم اين مصرف دروغين نيست. همه چيزتان پوچ است. بودريار هم احمق بود. تصور پوچي پس از تحقق ارزش مصرف در جامعه پساطبقاتي همان تصور احمقانه خروشچوف از سالهاي حاكميت كمونيستها در شوروي سابق است. بودريار هم نتوانست آگاهي از ناآگاهي را دريابد. او فقط اكثريت خاموش را ديد. خب، اين اكثريت خاموش را من هم ميبينم و ابلهي كه اين مسئله را نبيند همان اكثريت خاموش است. همان گوسفندي ست كه در راه راست قدم برميدارد و سرش پايين است و فقط ميجود. جويدن چيست؟ جز حلقه مصرفي احمقانه؟ خوردن، جويدن، ريدن و باز خوردن. اين خوردن با آگاهي نيست. نميپسندمش. جزم انديشانه است. نميپسندمش. تحقق ارزش مصرف در مصرف كالاي توليدي پرولتر، توسط پرولتر نيست. ساده نباشيد. من به ياد نقدي احمقانه از يك روزنامه نگار دولتي در روزنامه اعتماد مي افتم كه در نقد پروسه ارزش مصرف به چرايي مصرف توسط پرولتر ميپرداخت و اين را انحراف از اصول ماركس ميدانست! ابله. به آن نقد خواهم پرداخت چراكه اولين برخورد با چنين مفهومي در دنياي رسمي بود. . . 

این قسمتی از نوشته های دوست  عزیزم  پیمان غلامی بود که امروز به دلیل ضعف و بیهوشی ناشی از اعتصاب غذا در دانشگاه سهند تبریز به بیمارستان منتقل شد . برای اطلاعات بیشتر به سایت آزادی -برابری سر بزنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:17 PM  توسط ش. | 
وقتی  ازدایره کنار می کشی  طرد می شوی و محکوم به غلتاندن . سیزیف رنج آگاهی است  باید راه میانبر را نشانش دهیم . طغیان! اینبار نه بر علیه خدایان ...
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:22 PM  توسط ش. | 
دلم جاده می خواهد

شنا بلد نیستم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 6:47 PM  توسط ش. | 
چجوری میشه به خلق احمق فهموند که بابا من حالم بده . این نه به کسی ربطی داره نه به تجره ای ... نمی فهمم چرا آدمو جدای از تجربیاتش نمی تونن ببینن . من منفردم  همینم که در این لحظه ام . منو متصل نکنید خسته تر از اونم که بخوام پنهان شم . و شما بی رحم تر یا بهتره بگم زبون تر ازاون که بخواین رها کنین و  تمامیت شخصیه کسی رو در لحظه ببینید.

از بعدازظهر قفل کردم . از اون نگاه سرد خسته که به چشمای من  از اون پوست رنگ پریده و لبای سفید   از لحظه ای که دستی بی رمق  به سمتم  در زردی رنگ پریده ی سفیدی چشمانی که خاک . درد ی که مورفین را به خنده . از  فیشهای حقوقی سبز رنگ . مارک کفشهای لیلا . رنگ سبز ملافه در سفیدی   دستهات که قد می کشید و تا به انگشتام نرسیده  پایین تخت  . زیر تخت پاهای من است که می لرزد. روی تخت سری بی مو در بیست و چند سالگی . از چهره ای بی ابرو تا تتو . از رخوت دردی که مرفین نه مرگ تا تنهایی تحملت . از دردی که نمی شود با وام درازمدت حلش کرد . از چهره استخوانیت تا  نیچه  که در اتاق رست  استراحت می ند  استراحت می کنم تا نوبتم شود .تا صدایم کنن و باز هم در ناچاری کثافت این حماقت دست و پا ...به کی بگم خسته شدم از این کار از این وضع فجیع عادت می کنی و بعداز نه سال هنوز بغض درگلو دستها شسته  مریضی دیگر درراه است بی آنکه بداند ژولیا کریستوا چه می گوید تا  در گوشه کمد سفید بیمارستان خاک بخورد و  بعد چند سال سرطان ریه ...ژولیا  روی تخت  گاما قورت می دهد و نظریه بالا می آورد . مبین بیست وچند ساله است با موها وابروهایی که ندارد و نگاهی که دوستش دارم / دارد. هر بار که تخت را بالا می برم دستهایش را می گیرم . انگشتانش زیر گوشم نجو می کنند: تا حالا...هیس س س س یه ذره تحمل .. تا ده که بشمری  همین قدر فقط به پهلو ... درد امان نمی دهد  گاما می تابد  امام زمان ظهور ... سطل  سطل کنار تخت   بالا می آورد  . مورفین . خانم رضایی موبایلت ... نگاهم به آب دهانش می چسبد که بر گوشه تخت کشیده .   از تمی که برای پس زمینه  از بدن استخوانیت  از رژیم لاغری همکار م از  فیش حقوقی سبز رنگم فرارررررررررررر دارم جون می کنم از صب تا شب که می میرم و فرداها که رستاخیز مکرری است برای جان کندن تا مرگ آخر شب . این کار من است  : گاماتراپی تا مرگ ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:27 PM  توسط ش. |